می بایستی شخصاً ولایت مازندران و بنادر بحرخزر و کلیه امور اقتصادی،
فلاحتی، معارفی و صحی آن حدود را مطالعه کرده، حتیالمقدور دوائی برای
دردهای اهالی پیدا نمایم، و با اطلاع جامع، در آبادی این قطعه که مخزن
احتیاجات قسمت اعظم ایران باید شمرده شود، کوشش نمایم.هرکس به هرکاری
گمارده میشود، باید بهجزئیات و دقایق آن امر مطلع گردد، خاصه پادشاهی که
دامنه وظایف او حتی بهسرحدات مملکت هم محدود نیست. در مملکتی که اهالی آن
دچار رخوت و بیعلاقگی و عدم رشد علمی و سیاسی باشند، هرشخص آگاهی را واجب
است که به حدود کارهای خود اکتفا نکند، و اصول فداکاری و مجاهدت را در تمام
دقایق امور نصبالعین خود سازد. زیرا که در چنین ممالکی چرخهای مملکت با
توازن و توافق کار نمیکند. تا هرچرخی وظیفه خود را اجرا نماید، و مطمئن
باشد که سایر چرخها نیز کار و حرکت خود را انجام میدهند، در این صورت آن
چرخی که در حرکت و در کار است فیالوقع باید سایر ماشینهای خفته و از کار
ماندة مملکت را هم بهگردش درآورد.
به قوانین ثابته طبیعی هم اگر مراجعه کنیم، در ظاهر امر، جز حرکت و انرژی و تبدیل و تحول ـ که باز نتیجه حرکت است ـ چیز دیگری نمیبینیم، و بالنتیجه، زندگی عبارت است از حرارت و حرکت.بدین لحاظ، حقیقتاً جای هزاران افسوس و تحسر است که سکنه یک مملکتی پشتپا به قانون قطعی حیات زده، مختصر حرارت و حرکتی از آنها دیده نشود.آیا لذتی بالاتر از این میتوان تصور کرد که پادشاهی، مأمورین مربوطه و اجزاء عامله امر را ببیند، که تمام از روی فهم و قیاس، مشغول انجام وظیفه خود هستند، و حس ترقیطلبی و تکاملپرستی پیشوای آنهاست، و عواطف وطنپرستی مرکوز خاطر، و حرارت و جنبش سرلوحه آمال آنان است؟
افسوس جز سکوت و سکون و رخاوت و بیعلاقگی چیزی در اطراف من نیست. البته در یک مملکت مشروطه، وزراء، وکلا، مأمورین دولت و سایر طبقات حدود معین و وظایفی دارند، که قانوناً موظف به اداره کردن حدود خود هستند. اما، در ایران متأسفانه اینطور نیست. سلطان مملکت باید هیئت دولت را به کار وادارد، مجلس شورای ملی را هم بهانجام تکالیف آشنا کند. تجار، ملاکین، شهرنشینان و حتی زارعین را هم به کار بگمارد. در تمام مدت شبانهروز نیز مواظب حدود و انجام وظایف آنها باشد والا، همیشه همان حال رخوت و سستی و سردی و بیعلاقگی و فورمالیته بازی که دیرزمانی است ادارات ایران نمونة برجسته آن محسوب شدهاند، حکمفرما خواهد بود.همت گماشتهام که تا غایت قوت خود کار کنم و ساکت ننشینم، و با مجاهدین حقیقی مملکت شریک و انباز باشم. در هرکاری که فایده آنرا برای مملکت روشن یافتهام وارد شوم، و با مجاهدة فوق توصیف و با قوه تشویق و ترغیب، و هر قسم وسائلی که در اختیار داشتهام آن کار را پیش برم، شسته و رفته تحویل وزارتخانهها یا مؤسسه مربوطه، و بالاخره تسلیم مملکت کنم. وظیفة انفرادی و اداری هر صاحب مقامی البته به جای خود ثابت و مقدس است، اما در مملکتی مثل ایران، وظیفه من این بوده و خواهد بود که از راه فداکاری و جهاد وارد مرحلة اصلاحات شوم، زیرا که برخی از ادارات ایران ثابت کرده بودند که بنیان اعمال آنها مربوط بهوطن و وطنپرستی نبوده، و در حقیقت آثار و علائمی بودهاند غیر از ایران و وطن، چرا که اغلب کارها، و طرز جریان آن کارها ابداً ارتباطی با مصالح وطن نداشته است. در این صورت من که هدف آمال ملی را تشخیص کرده، و سالک این راه دور و دراز و پرپیچ و خم هستم، وظیفهای ندارم، جز آنکه با جهاد و فداکاری و با آخرین قوه و قدرت خود وارد اصلاحات اداری و حفظ آسایش جامعة ایرانیت شده، این کشتی بیبادبان و شراع را بکشم بهآن ساحل نجاتی که خدا آنرا مقدر فرموده، و همت بشری آنرا پیش بینی کرده است.....در میانه نوشته رضا شاه صحبت از وجود اشرار و راهزنان و گردن کشان در نقاط مختلف غرب و جنوب غربی،خراسان و بعضی قسمتهای شمالی کرده و در این باره می گوید:"به متمردین حمله آورده، بالاخره مراکز آنها را متصرف، اسلحه آنان را جمعآوری، و آن صفحه را اقامتگاه یک ساخلوی توانائی ساختند و مراکز اسکان معتبر جهت تراکمه بهوجود آوردند. بدیهی است که چون هرکار نوبنیادی، این اسکان و تمرکز، خالی از اشکال نیست، و مستلزم مراقبت دقیق و غور کافی منجمیع جهات است، و باید که نقایص آن برطرف گردد."
مرحوم اعتمادالسلطنه مرد صاحبنظر و متتبعی بوده، آثار و علائم و نوشتجات او را میپسندم. اخیراً در کتابخانة آستان قدس رضوی در مشهد، که بهدیدن کتابها مشغول بودم، کتابی مبنی بر یادداشهای یومیه اعتمادالسلطنه بهدست من افتاد. بردم منزل، و یکی دوشب بهدقت مطالعه کردم. این کتاب دو جلد است، و یادداشتهائی است که این شخص از گزارشات یومیه دربار نوشته، و با خط زنش پاک نویس شده است.هرکس بخواهد وضعیت دربار ناصرالدین را بفهمد، بهترین نمونة آن همین دو کتابی است که اعتمادالسلطنه نوشته است!
کتابها را باید دید و آنوقت بهخوبی فهمید که این مملکت چرا بهاین روز سیاه نشسته است؟ چرا گردوغبار مذلت، فقر و مسکنت، تباهی و تبهروزگاری چهرة آن را آزرده ساخته؟ چرا مراحل تنبلی و تنپروری و وقاحت و بیآزرمی و بیفکری و بیعلاقگی و اجنبیپرستی اندام عدهای از سکنه این مرز و بوم را سیاهپوش ساخته است؟ چرا یک ثلث ایران از بدن مملکت مجزا و بهدست اجانب داده شده، و در تجزیه هریک از قسمتها چه تأثری در دربار ظاهر و تا چه درجه بهاین تجزیه و تقسیم، با نظر لاابالیگری و بیقیدی و بیاعتنائی نگریسته شده است؟
من نمیخواهم که بهسلسله قاجار با نظر عناد و خلاف عدالت نگاه کنم، زیرا هرچه بوده گذشته و رفته است، و فعلاً نیز موقعیت خود را مهمتر از آن میدانم که بهیک جمعی نامحرم، خائن وطن و غیر ایرانی عطف توجهی نمایم، اما بینیوبینالله و از روی انصاف و حق، باید اقرار کرد که اگر چه افراد سلاطین این سلسله، همه مستعد در خرابی و فساد اخلاق افراد مملکت بودهاند، ولی عامل اصلی فساد و برباددهی مملکت، شخص ناصرالدین بوده، و در تمام اوراق دوجلد کتاب اعتمادالسلطنه، که با نظر دقت استفصاء شود، تمام ایام زندگانی پادشاه وقت از دو کلمه خارج نمیشد: زن و شکار!
پنجاه سال صحبت زن و شکار، حقیقتاً تعجبآور است! پنجاه سالی که موقع نمو تمدن و علوم در اقطار عالم بوده، و چنانچه بهدیدة تحقیق و تدقیق موشکافی شود، نمو ترقی و تمدن در اروپا و آمریکا و مخصوصاً در ژاپون، مربوط به همین پنجاه سالی بوده که بشریت و مدنیت چهار اسبه بهطرف تعالی و تجدد میدویده، و دربار ایران در این ایام تمام فضایل خود را صرف امیال نفسانی میکرده است.بخاطر دارم که مدیر جریدة حبلالمتین کلکته، تقویمی انتشار داده بود متصور بهسلاطین قاجاریه، و در آن تقویم از روی سند و تاریخ مسجل کرده بود، درست یک ثلث ایران، در ایام مزبور از کف رفته، و جزء ممالک خارجی شده است. تقویم مزبور چاپ شده و البته همه دیدهاند.
چیزی که در یادداشتهای مرحوم اعتمادالسلطنه بیشتر نظر مرا جلب میکرد، این بود که تقریباً در آخر یادداشت هر روزی این عبارت را تکرار میکند "شکر خدا را که هنوز زندهام!"معلوم میشود فضلیت و تقوی، ذوق و قریحه، صنعت و ابتکار و علم و دانش اساساً مورد تکدیر و تدمیر دربار و صاحبان آن بوده است و این بیچاره، کمتر روزی بوده که بهزندگی خود مطمئن و امیدوار باشد.
به قوانین ثابته طبیعی هم اگر مراجعه کنیم، در ظاهر امر، جز حرکت و انرژی و تبدیل و تحول ـ که باز نتیجه حرکت است ـ چیز دیگری نمیبینیم، و بالنتیجه، زندگی عبارت است از حرارت و حرکت.بدین لحاظ، حقیقتاً جای هزاران افسوس و تحسر است که سکنه یک مملکتی پشتپا به قانون قطعی حیات زده، مختصر حرارت و حرکتی از آنها دیده نشود.آیا لذتی بالاتر از این میتوان تصور کرد که پادشاهی، مأمورین مربوطه و اجزاء عامله امر را ببیند، که تمام از روی فهم و قیاس، مشغول انجام وظیفه خود هستند، و حس ترقیطلبی و تکاملپرستی پیشوای آنهاست، و عواطف وطنپرستی مرکوز خاطر، و حرارت و جنبش سرلوحه آمال آنان است؟
افسوس جز سکوت و سکون و رخاوت و بیعلاقگی چیزی در اطراف من نیست. البته در یک مملکت مشروطه، وزراء، وکلا، مأمورین دولت و سایر طبقات حدود معین و وظایفی دارند، که قانوناً موظف به اداره کردن حدود خود هستند. اما، در ایران متأسفانه اینطور نیست. سلطان مملکت باید هیئت دولت را به کار وادارد، مجلس شورای ملی را هم بهانجام تکالیف آشنا کند. تجار، ملاکین، شهرنشینان و حتی زارعین را هم به کار بگمارد. در تمام مدت شبانهروز نیز مواظب حدود و انجام وظایف آنها باشد والا، همیشه همان حال رخوت و سستی و سردی و بیعلاقگی و فورمالیته بازی که دیرزمانی است ادارات ایران نمونة برجسته آن محسوب شدهاند، حکمفرما خواهد بود.همت گماشتهام که تا غایت قوت خود کار کنم و ساکت ننشینم، و با مجاهدین حقیقی مملکت شریک و انباز باشم. در هرکاری که فایده آنرا برای مملکت روشن یافتهام وارد شوم، و با مجاهدة فوق توصیف و با قوه تشویق و ترغیب، و هر قسم وسائلی که در اختیار داشتهام آن کار را پیش برم، شسته و رفته تحویل وزارتخانهها یا مؤسسه مربوطه، و بالاخره تسلیم مملکت کنم. وظیفة انفرادی و اداری هر صاحب مقامی البته به جای خود ثابت و مقدس است، اما در مملکتی مثل ایران، وظیفه من این بوده و خواهد بود که از راه فداکاری و جهاد وارد مرحلة اصلاحات شوم، زیرا که برخی از ادارات ایران ثابت کرده بودند که بنیان اعمال آنها مربوط بهوطن و وطنپرستی نبوده، و در حقیقت آثار و علائمی بودهاند غیر از ایران و وطن، چرا که اغلب کارها، و طرز جریان آن کارها ابداً ارتباطی با مصالح وطن نداشته است. در این صورت من که هدف آمال ملی را تشخیص کرده، و سالک این راه دور و دراز و پرپیچ و خم هستم، وظیفهای ندارم، جز آنکه با جهاد و فداکاری و با آخرین قوه و قدرت خود وارد اصلاحات اداری و حفظ آسایش جامعة ایرانیت شده، این کشتی بیبادبان و شراع را بکشم بهآن ساحل نجاتی که خدا آنرا مقدر فرموده، و همت بشری آنرا پیش بینی کرده است.....در میانه نوشته رضا شاه صحبت از وجود اشرار و راهزنان و گردن کشان در نقاط مختلف غرب و جنوب غربی،خراسان و بعضی قسمتهای شمالی کرده و در این باره می گوید:"به متمردین حمله آورده، بالاخره مراکز آنها را متصرف، اسلحه آنان را جمعآوری، و آن صفحه را اقامتگاه یک ساخلوی توانائی ساختند و مراکز اسکان معتبر جهت تراکمه بهوجود آوردند. بدیهی است که چون هرکار نوبنیادی، این اسکان و تمرکز، خالی از اشکال نیست، و مستلزم مراقبت دقیق و غور کافی منجمیع جهات است، و باید که نقایص آن برطرف گردد."
مرحوم اعتمادالسلطنه مرد صاحبنظر و متتبعی بوده، آثار و علائم و نوشتجات او را میپسندم. اخیراً در کتابخانة آستان قدس رضوی در مشهد، که بهدیدن کتابها مشغول بودم، کتابی مبنی بر یادداشهای یومیه اعتمادالسلطنه بهدست من افتاد. بردم منزل، و یکی دوشب بهدقت مطالعه کردم. این کتاب دو جلد است، و یادداشتهائی است که این شخص از گزارشات یومیه دربار نوشته، و با خط زنش پاک نویس شده است.هرکس بخواهد وضعیت دربار ناصرالدین را بفهمد، بهترین نمونة آن همین دو کتابی است که اعتمادالسلطنه نوشته است!
کتابها را باید دید و آنوقت بهخوبی فهمید که این مملکت چرا بهاین روز سیاه نشسته است؟ چرا گردوغبار مذلت، فقر و مسکنت، تباهی و تبهروزگاری چهرة آن را آزرده ساخته؟ چرا مراحل تنبلی و تنپروری و وقاحت و بیآزرمی و بیفکری و بیعلاقگی و اجنبیپرستی اندام عدهای از سکنه این مرز و بوم را سیاهپوش ساخته است؟ چرا یک ثلث ایران از بدن مملکت مجزا و بهدست اجانب داده شده، و در تجزیه هریک از قسمتها چه تأثری در دربار ظاهر و تا چه درجه بهاین تجزیه و تقسیم، با نظر لاابالیگری و بیقیدی و بیاعتنائی نگریسته شده است؟
من نمیخواهم که بهسلسله قاجار با نظر عناد و خلاف عدالت نگاه کنم، زیرا هرچه بوده گذشته و رفته است، و فعلاً نیز موقعیت خود را مهمتر از آن میدانم که بهیک جمعی نامحرم، خائن وطن و غیر ایرانی عطف توجهی نمایم، اما بینیوبینالله و از روی انصاف و حق، باید اقرار کرد که اگر چه افراد سلاطین این سلسله، همه مستعد در خرابی و فساد اخلاق افراد مملکت بودهاند، ولی عامل اصلی فساد و برباددهی مملکت، شخص ناصرالدین بوده، و در تمام اوراق دوجلد کتاب اعتمادالسلطنه، که با نظر دقت استفصاء شود، تمام ایام زندگانی پادشاه وقت از دو کلمه خارج نمیشد: زن و شکار!
پنجاه سال صحبت زن و شکار، حقیقتاً تعجبآور است! پنجاه سالی که موقع نمو تمدن و علوم در اقطار عالم بوده، و چنانچه بهدیدة تحقیق و تدقیق موشکافی شود، نمو ترقی و تمدن در اروپا و آمریکا و مخصوصاً در ژاپون، مربوط به همین پنجاه سالی بوده که بشریت و مدنیت چهار اسبه بهطرف تعالی و تجدد میدویده، و دربار ایران در این ایام تمام فضایل خود را صرف امیال نفسانی میکرده است.بخاطر دارم که مدیر جریدة حبلالمتین کلکته، تقویمی انتشار داده بود متصور بهسلاطین قاجاریه، و در آن تقویم از روی سند و تاریخ مسجل کرده بود، درست یک ثلث ایران، در ایام مزبور از کف رفته، و جزء ممالک خارجی شده است. تقویم مزبور چاپ شده و البته همه دیدهاند.
چیزی که در یادداشتهای مرحوم اعتمادالسلطنه بیشتر نظر مرا جلب میکرد، این بود که تقریباً در آخر یادداشت هر روزی این عبارت را تکرار میکند "شکر خدا را که هنوز زندهام!"معلوم میشود فضلیت و تقوی، ذوق و قریحه، صنعت و ابتکار و علم و دانش اساساً مورد تکدیر و تدمیر دربار و صاحبان آن بوده است و این بیچاره، کمتر روزی بوده که بهزندگی خود مطمئن و امیدوار باشد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر